امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

تی تیش جدید+مهمون کوچولو

سلام  از وقتی وارد شش ماهگی شدم لباسام برام کوچیک شدن... این شد که در 6ماه و2روزگی به اتفاق مامانی و آبجی رفتیم برای خرید تی تیش... چه پروژه دوست داشتنی هست این خرید تی تیش... من عاشق خرید کردنم... تو مغازه اصلا اذیت نمی کنم و حتما به عروسکهای اونجا هم نگاه نمی کنم... فقط چشمم به تی تیشاییه که دارن برام انتخاب می کنن... و دل تو دلم نیست که بریم خونه و من بپوشمشون... خونه که رسیدیم مامانی لباسهام را بهم داد تا باهاشون بازی کنم... منم هی ذوق می کردم و نگاهشون می کردم... و برعکس همیشه که با پوشیدن لباس گریه می کنم.... وقتی یکی از لباسهایی که تازه خریده بودم را پوشیدم کلی ذوق کرده بودم.... اینم چند تا عکس از لباسهای...
18 تير 1391

تولد شش ماهگیم مبارک...

تولد تولد تولدم مبارک امروز من شش ماهه شدم ... هی چقدر آدم زود بزرگ میشه هااااا به زودی باید واکسن شش ماهگیم را بزنم... خوب بهتره از کارهایی که یاد گرفتم بگم... از پیشرفتی که تو زندگیم داشتم.. حرف زدن را که تقریبا از پنج ماهگی شروع کردم... اما چون آبجی بزرگه حالش خوب نبود نشد تولد 5ماهگیم را جشن بگیرم... اینم از الطاف نی نی توی راهیه دیگه.. خوب من تو این شش ماه پیشرفت چشم گیری داشتم.... الان سینه خیز میرم .... با خوندن آواز نانای نای نانای نای شروع به رقصیدن می کنم آواز زیاد می خونم... که با دَدَ گفتن شروع میشه ... کلمات جدیدی که یاد گرفتم... بَ بَ (بابا) ماما (مامان) بوف اده (بده) ...
7 تير 1391

قالب نو...

سلام... بالاخره این آبجی خانوم همت کردو قالب وبم را ساخت.... دستت درد نکنه خواهرجون می دونم که این روزا خیلی بی حالی... دلمون خوش بود یه خواهر بزرگ داریم کلی کار برامون انجام میده... اما این نی نی تو شکمش همش اذیتش می کنه .... فردا قراره همگی به یه مسافرت چند روزه بریم... آخه یه نی نی جدید به جمع فامیلیمون پیوسته میریم دیدنش وقتی برگشتم عکسش را می گذارم... امیدوارم قدمش مبارک باشه و همیشه شاد و خوشحال زندگی کنه این روزا زیاد آواز آآآ اووووو می خونم... نسبت به قبل یکم آرومتر شدم و این دلیلش خوردن شیرخشک به عنوان کمک غذا هستش... البته راحت که نمی خورم خیلی اذیت می کنم یا اوغ می زنم و گریه می کنم... اما چون با شیر ما...
21 ارديبهشت 1391

دایی شدن امیرحسین...

سلام .. اول یه خبر خوب و دسته اول دارم ... من امروز در سه ماه و 18 روزگیم فهمیدم که دارم دایی میشم... یک کمی خوشحالم اما خوب یه جورایی جای مارا تنگ کرد دیگه... نذاشت یکم تنها باشیم و همه فقط به ما توجه کنن... فکر می کنم مث مامانش حسوده زود اومد و کارو کاسبی ما را کساد کرد... عیبی نداره خوش اومد و امیدوارم که بتونیم دایی و خواهرزاده خوبی برای هم باشیم.... تا نی نی به دنیا بیاد من دیگه یک سالم شده .... حسابی می تونم براش جزبه بگیرم و بهش بفهمونم باید به داییش احترام بگذاره... بعدها هم که بزرگتر شد ازش مراقبت می کنم و یه دایی مهربون میشم براش... امیدوارم باهوش تر و قشنگ تر از داییش بشه... خوب از اولین های خودم بگم.... ...
30 فروردين 1391

اولین 13 بدر من....

سلام ... امسال من برای اولین بار 13بدر با بقیه خانواده و چند تا از خاله ها رفتم بیرون... رفتیم یه جایی که خلوت بود نشستیم ... نزدیک ظهر بابایی رفت دنبال آبجی و شوهرش که آبجی تنها اومد و گفت آقای داماد خوابشون میومده... رفتم بغل آبجی و کلی شادش کردم .... یکدفعه باد شدید شد و من که اصلا میونم با باد خوب نیست زدم زیر گریه..... آخه وقتی باد میاد نمی تونم راحت نفس بکشم و اذیت میشم.... با مامانی رفتم تو ماشین شیر خوردم ، پوشکمو عوض کردم  اومدم... بابایی یه چادر زده بود جلوی آلاچیق تا کمتر باد بیاد.... چون مهمونامون خیلی عجله داشتن سریع ناهار خوردیم... منم مثل همیشه وقت ناهار گریه کردم و نذاشتم مامانی غذاش را بخوره.... یک...
16 فروردين 1391

روز تولد تو....

بعد از کلی انتظار تو در ششم دی ماه سال نود قدمهای کوچیکت را به دنیا گذاشتی ... با اومدنت کلی شادی به دلهامون آوردی.... حس خواهر شدن خیلی زیبا بود.... من موقع تولد داداشی هفت سالم بود و هیچی جز حسادت حس نمی کردم... اما تو این روز قشنگ .... به نظرم راه طولانی شده بود و بابایی هرچی گاز می داد من به تو نمی رسیدم.... دلم برات ضعف می رفت و حس می کردم سالهاست که ندیدمت و دلتنگ بودم.... از در بیمارستان تا اتاق مامانی را دویدم و چون شماره اتاق را نمی دونستم این طرف و اون طرف می رفتم...   وقتی به اتاق مامان رسیدم هیچکس را ندیدم.... فقط یه سلام کردم و گفتم داداشم ؟.... و بعد صورت مثل ماه تو را دیدم .... خاله ها همه برای دید...
16 فروردين 1391

تقویم 91

بالاخره تقویمت درست شد و چاپش کردم خیلی قشنگ شده...   کلی ذوق زده شدم ... این روزا درگیر اتاق تکونی هستم و سرم خیلی شلوغه ... نمی دونم چرا این وب طلسم شده و نمی تونم سروسامونی بهش بدم.... شاید دلیلش 2ماهه شدن تو و کلی عکس هستش که روهم انبار شده و من نتونستم بذارمش تو دفتر خاطراتت عزیزم ... اما قول میدم تا عید نشده کارم را تموم کنم و واسه عید یه وب تمیز و خوشگل داشته باشی... فعلا عکسهای تقویمت را می گذارم تا برسیم به خاطراتت و کارهایی که انجام میدی. خیلی دوست دارم امیرحسین ...
20 اسفند 1390

سفر

سلام..   داداشی گل من خداراشکر حالش بهتر شده ... الان رفته مسافرت و چند روزی میشه که ندیدمش... دلم داره براش پر میکشه و وقتی عکساشو نگاه می کنه نزدیکه که گریه کنم... دلم می خواد زودتر بزرگ بشی... می خوام منو بشناسی... دوست دارم ببینم تو با وجود کوچیکیت می تونی حس کنی من خواهرتم... بین من و بقیه فرق بذاری... برام بخندی... این روزا بغلی شدی خفن... گیر دادی به من و فقط بغل من ساکت میشی... گاهی تا منو نبینی شروع می کنی به گریه... با اینکه کمر درد می گرفت و خسته می شدم.... اما خیلی کیف میده اگه واقعا توهم بهم عادت کنی.... اگه توهم دوستم داشته باشی... نمی دونی چقدر دوست دارم... دلم می خواد مث بچه خودم باهات ر...
16 بهمن 1390

مریضی داداش کوچولوم

سلام داداش کوچولو... این روزا برای تو و حتی ما روزهای سختیه.... تو مریض شدی و دکترها تشخیص دادن حساسیته.... سینه ات خس خس می کنه و نمی تونی راحت نفس بکشی.... من وقتی می بینمت کلی دلم می سوزه ... آرزو می کنم کاش من مریض میشدم و تو خوب می شدی.... وقتی چشمهای قشنگت را باز می کنی و با بی حالی بهم نگاه می کنی... انگار تو اون لحظه می میرم و زنده میشم.... اشک چشامو پر می کنه و آروم از خدا می خوام که زودتر خوب بشی.... دکتر می گه به  بوی ادکلن و عطر و سیگار و .... حساسیت داری.... من امیدوارم اینطوری نباشه و یه سرما خوردگی ساده باشه.... دلم نمی خواد به خاطر حساسیتت مدام مریض باشی و زجر بکشی.... خدایا همه نی نی ها زود خوب ب...
29 دی 1390

قدم نو رسیده مبارک....

تا دو ساعت دیگه داداش گلم قدمهای کوچیکش را به این دنیا می گذاره.... عزیزم خواهرت را ببخش که هنوز نتونسته خودش را به بیمارستان برسونه... منتظر بابا است تا از سر کار بیاد و باهم بیان.... خلاصه دیگه باید مراقب بابایی هم بود که تنها نباشه دیگه... دلم داره برای دیدنت پر می کشه... دلم می خواست الان تو بیمارستان بودم واولین کسی بودم که صورت قشنگت را می دیدم... وقتی داداش بزرگت به دنیا اومدمن هفت سالم بود و هیچی نمی فهمیدم.... نمی دونستم خواهر شدن یعنی چی.... حالا می فهمم چه حس قشنگیه... شاید کم از حس مادری نباشه.... بی قرار دیدنتم... دیشب خوابم نمی برد.... همش به تو فکر می کردم.... خیلی دوست دارم .... خیلی عزیزم.... تولدت مبارک عزیزم.... چند تا...
6 دی 1390